آبی به رنگ دریا یا آبی به رنگ آسمان؟

مرا پرنده‌یی بدین دیار هدایت نکرده بود:
 

 

من خود از این تیره خاک
 
 
  رُسته بودم
 

 

چون پونه‌ی خودرویی
 

 

که بی‌دخالت ِ جالیزبان
 
 
  از رطوبت ِ جوباره‌یی.
 

 

 

این‌چنین است که کسان
مرا از آن‌گونه می‌نگرند
که نان از دست‌رنج ِ ایشان می‌خورم
و آنچه به گند ِ نفس ِ خویش آلوده می‌کنم
هوای کلبه‌ی ایشان است;
 

 

حال آن‌که
 
 
  چون ایشان بدین دیار فراز آمدند
 
آن
 
 
  که چهره و دروازه بر ایشان گشود
 
من بودم!
نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط پگاه نقیب نظرات () |

سلام دوستان. امیدوارم حالتون خوب باشه.

این یک پیام کوتاه از کریس دی برگ عزیز برای تمام ایرانیان و بویژه طرفداران عزیزشه که در ٢٢ June ٢٠٠٩ فرستاد. دلم نیومد براتون اینجا نذارمش...

Message to Iranian fans

Recent events in Iran have filled me with shock and mounting horror, and I send my heartfelt sympathies and support to all my friends and fans there who may have been caught up in what has become a huge international story. Many people all over the world have reacted with anger and dismay at what appears to be blatant violations of basic human rights to freedom, health and happiness, and I sincerely hope that there will be a proper and fair resolution to these serious and opposing points of view, in this country with such a rich and important history, and a place that I have come to regard with respect and affection.

Chris de Burgh

نوشته شده در ۸ تیر ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

*وقتی بزرگ می شوی ، دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده

هایی که آواز نقره ای می خوانند ، دست تکان بدهی خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته . فکر میکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم _ همانهایی که خیلی بزرگ شدن _ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند.*

*وقتی بزرگ می شوی ، دیگر نمی ترسی نکنه فردا صبح خورشید در نیاید ، حتی دلت نمی خواد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی دیگه دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی ! وقتی بزرگ میشوی ،قدت کوتاه می شود ، آسمان بالا میرود و تو دیگر دستت به ابر ها نمیرسد ، برایت مهم نیست تو کوچه پس کوچه های پشت ابر ها ستاره ها چه بازی می کنند آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، و ماه _ همبازی قدیم تو _ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !  وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خارذاذ می کشی و تمام پروانه ها را بیرون می کنی همراه بزرگتر ها ی دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی . و فاتحه تمام آوازها*

و پرنده ها را می خوانی ! و یک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای*!

*آنروز دیگر خیلی دیر شده است*...

*فردای آنروز تو را به خاک می دهند و می گویند : خیلی بزرگ شده بود*.

نوشته شده در ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط پگاه نقیب نظرات () |

هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو می کنم." دختر جواب داد: "مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو می کنم." آنها همدیگر را بوسیدند و دختررفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد، می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال این کار را کرد: "تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟" جواب دادم: "بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم، چرا آخرین خداحافظی؟"
او جواب داد: "من پیر وسالخورده هستم، او در جای خیلی دوری زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود." گفتم: "وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید، شنیدم که گفتید: آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. می‌توانم بپرسم یعنی چه؟" او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: "این آرزوییست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که این را به همه بگن." او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آن رابخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: "وقتی که ما گفتیم: آرزوی کافی را برای تومی‌کنم، می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی - که البته می‌ماند - داشته باشیم."
سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را عنوان کرد:
"آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد، بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم، که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد. آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم، که روحت را زنده و ابدی نگاهدارد. آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترین ها تبدیل شوند. آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم، که با هرچه می‌خواهی راضی باشی. آرزوی ازدست دادن کافی برای تو می‌کنم، تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی. آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم، که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت...
می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید، اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید...

نوشته شده در ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

((اینو وقتی جایی خوندم واقعا خوشم آمد امیدوارم شما هم .....))flying girl

چند وقتی هست که فهمیدم فلش راهنما نیستم و وظیفه ی سنگین هدایت...و خیس کردن مردم با آبپاش انرژی مثبت روی شانه هایم ننشسته ...

فهمیدم بهتر است فرمان هرکس دست خودش باشد تا تصمیم بگیرد از وسط باقالی ها به سمت ترکستان برود یا با عبور از تنگه ی واشی و نبرد با برونکا به "سعادت آباد" برسد و خوشبخت شود. هرکس به خودش مربوط است که بخواهد لبخندزنان دندان های معتاد به مسواک و خمیردندانش را با زیبایی های زندگی آشنا کند, یا برای اثبات نفرتش از خود و دیگران با طنابی دور گردن جسد معلقش را به یادگار بگذارد.
من فقط می توانم [اگر بتوانم] پیامبر خودم باشم , خودم را هدایت کنم و وقت ناهار و شام "چخه چخه کنان" از مراتع سرسبز فاصله بگیرم و بلند بلند بگویم «نه! من گوسفند نیستم. نه! من نخواهم چرید!»
گاهی احساس حماقت می کنم. احساس تنهایی در میان آدم هایی که از اول می دانستند پیامبر هیچکس حتی خودشان نیستند. احساس تنهایی در میان کسانی که بدی همه چیز را باور کرده اند و لب هایشان را با لبخندی بی دلیل وادار به کش آمدن نمی کنند.
کاش نا امید نشوم. کاش چهار زانو در زاویه ی ۹۰ درجه ی دیوار ننشینم و به سمت حرف ها و عقاید و خوشبینی های گذشته ام گوجه فرنگی پرتاب نکنم. کاش یادم نرود که روزی روی لبه ی دیوار می رقصیدم و می گفتم : من خوبم , تو خوبی , همه خوبند , همه چیز خوب است
کاش یک نفر عربده بزند آدم ها به این بدی نیستند. تنها چیزی که دوست دارم بشنوم همین است

نوشته شده در ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط پگاه نقیب نظرات () |

I have no word!plz just Read this:

Scream
The day a door is closed
The echoes fill your soul
They won't say which way to go
Just trust your heart

To find you're here for
Open another door
But i'm not sure anymore
It's just so hard

Voices in my head
Tell me they know best
Got me on the edge
they're pushin', pushin',
they're pushin'
I know they've got a plan
But the balls in my hands
This time its man-to-man,
I'm driving, fighting inside

A world that's upside down
Spinning faster
What do I do now? Without you

I don't know, where to go, what's the right team?
I want my own thing. So bad I'm gonna Scream!
I can't choose, so confused! What's it all mean?
I want my own dream. So bad I'm gonna Scream!

I'm kickin' down the walls
I gotta make 'em fall
Just break through them all
I'm punchin', crashin', I'm gonna
Fight to find myself
Me and no one else
Which way? I can't tell,
I'm searchin', searchin', can't find the
Road that I should take
I should! turn right or left is
It's like nothing works without you

I don't know, where to go, what's the right team?
I want my own thing. So bad I'm gonna Scream!
I can't choose, so confused! What's it all mean?
I want my own dream. So bad I'm gonna Scream!

Yeah, the clock's running down,
hear the crowd gettin' loud!
I'm consumed by the sound!
Is it her? Is it love?
Can the music ever be enough?
Gotta work it out, gotta work it out!
You can do it, you can do it!

I don't know, where to go, what's the right team?
I want my own thing. So bad I'm gonna Scream!
I can't choose, so confused! What's it all mean?
I want my own dream. So bad I'm gonna Scream!

I don't know, where to go, what's the right team?
I want my own thing. I want my own thing!
I can't choose, so confused! What's it all mean?
I want my own dream. So bad I'm gonna Scream!

Ohh! Ahh!!!!

نوشته شده در ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

سلام

اول از همه می خوام از پگاه عزیزم که قبول کرد و نویسنده ی همکار من در این وبلاگ شد تشکر و کنم و ورودش رو به این آبی آسمانیِ دریایی(!!!) تبریک بگم. امیدوارم شما دوستان هم از مطالبش لذت ببرید.

دوم اینکه؛

امروز برای اولین بار دلم می خواست در جایی که شاید به آن تعلقی ندارم باشم...گریستم

امروز برای اولین بار دلم می خواست با کسی باشم که شاید برای من نیست...گریستم

امروز برای اولین بار دلم می خواست چیزی باشم که هرگز نخواهم بود...گریستم

امروز برای اولین بار دلم می خواست ...گریستم

گریه همیشه غمگین نیست! و همین باعث شد که از بیماری بی خوابی بگریزم!!!(ووووو چه قدر ادبی شد!)

موفق باشید!

نوشته شده در ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

سلام. خوبید؟

می گما بعضی وقتا آدم دلش نمیاد بعضی چیزا رو با بقیه شریک نشه! این متن هم یکی از اوناست! به نظر من خیلی قشنگه و خیلی حرفا توش نهفته اس. یکی از مهم ترین نکاتی که بهش اشاره می کنه، من رو یاد یه جمله دیگه میاندازه!

"تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله ی این دو را زندگی کنیم!"

yesterday is a history

Tomorrow is a mystery

But

Today is a gift

That's why we call it

!!!PERESENT

نوشته شده در ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

سلام.

خوبید؟ ان شا الله که باشید.

یه سوال بپرسم؟؟؟؟؟!!!!!!

فرض کنید باید توی  یک سمینار خیلی مهمی سخنرانی کنید. سمیناری که توش کلی آدم مهم شرکت کردند و شما از یک ماه و نیم قبل مشغول تنظیم سخنرانیتون هستین. بالاخره روز موعود فرا می رسه و شما می رید اون بالا پشت تریبون به همراه کاغذی از خلاصه سخنرانی و ترتیب موضوعاتی که می خواید راجع بهشون حرف بزنید! تا می زسین اون با و کاغذ رو می زارین روی تریبون، متوجه می شین پارچ آب یخی که براتون گذاشتن، انقدر یخ بوده که روی سطح خارجی پارچ، قطرات آب جمع شده و بر روی میز جاری شده. و نوشته های روی کاغذ که با جوهر ضد آب نوشته نشده اند، به نقاشی های به جا مونده از انسان های اولیه بر روی دیوار غارها شبیه می شه!

و حالا اصل مطلب؛ آیا شما شروع به پایه ریزی یک سخنرانی بر مبنای سخنرانی قبلی می کنید، یا سعی می کنید سخنرانی قبلی و نوشته هاتون رو به یاد بیارید؟ به نظرتون اگر دو نفر باشند و هر کدوم از یکی از این روش ها استفاده کند، شما از کدوم سخنرانی لذت خواهی برد؟

شاید سوالم مسخره باشه، اما جوابش برای من جالبه! منتظر نظراتتون هستم

فعلا...

نوشته شده در ٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

چند روز فکرم مشغوله و نمی دونم دنبال چی می گردم و چی می خوام از زندگی... یه جورایی کلافم. نمی دونم چه مرگم شده، کار فلسفه ام نمی دونم خوب پیش می ره یا نه؛ فکر کردن برام سخت شده و یه جوری شدم، انگار فکر کردن یادم رفته... امروز رفته بودم یه همایشی توی دانشگاهمون(نه دانشکده مون!!!) موقع برگشتن، تو اتوبوس نشسته بودم که احساس کردم بد نیست یکمی مطالعه کنم، و انجیلم رو برداشتم و بخش مکاشفه رو باز کردم بخوونم... می دونید چی دیدم؟ یه خانمی با دخترش سوار شدن که بغل من بشینن، تا انجیل رو دستم دیدن و فکر کردن که من مسیحیم، مادر به انجیلم اشاره کرد و آن ور نشستن... بعد یه مادر و دختر دیگه اومدن و بغلم نشستن( احتمالا چون جا نبود!) و دختر یه نگاهی به من کرد و شروع کرد به باز کردن خوراکی که خریده بود و به همه تعارف کرد، به جز...درست حدس زدی...به جز من!!! من مسیحی نیستم اما می خوام بدونم، این تبعیض نیست؟! اگر هست، پس فرق ما با اون امریکایی و اروپایی نژادپرست چیه؟ واقعا فرقمون چیه که همش می گیم اونا تبعیض نژاد دارن، ما نداریم... پس ما خوبیم!!! مگه تبعیض نژادی فقط به رنگ پوسته؟ بد نیست گاهی یه نگاه عمیق به خودمون بکنیم تا فراموش نکنیم کی هستیم، کجای کاریم، چرا اونجاییم!

نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

سلام. بعد از یه مدت طولانی برگشتم. امتحانای ترمم بود و . . . جونمون رو گرفتن با این امتحانا! البته ما سال اولیا زود امتحانامون تموم شد! باقی بچه ها تا آخر این هفته امتحان دارن. بیچاره ها! هر کی از سال بالایی ها هم که ما رو می بینه می گه برین خوش باشین که از ترم دیگه خوش خوشانتون تموم می شه!

بگذریم! یه چیز جالب که در ادامه متن می خوام براتون بذارم یه سری سواله! در واقع شانزده عدد سوال ناقابله که البته قرار بود بیست تا باشن که به صلاح دید شخص خودم!!! چهار عدد آن حذف گردید. این سوالا رو لطف کنید بخوونید و با جدیت تموم در موردشون فکر کنید و جوابای شخصی و صادقانه تون رو بدین! دقت کنید این سوالا شوخی نیستن و صادقانه با اونها برخورد کردن خیلی مهمه! خوشحال می شم یا جوابا رو بهم میل کنید یا تو بخش نظرات بنویسید! اگه درست داشتین چند وقت دیگه جوابای خودمو براتون می ذارم تو بلاگ! موفق باشید!

1. تصورت از مرگ خودت چیه؟ یا دوست داری چه جوری بمیری؟(دور از جون همه تون!) آسون و در آرامش؟سخت؟جالب و هیجان انگیز؟در راه خدمت به بشر؟

2. فرض کن آزادی یه جاییه که می تونی به سمتش پرواز کنی. چند نفر را در پروازت به سوی آزادی، می تونی پرواز آزادی بدی؟(تحمل پرواز دادن چند نفر رو داری؟؟؟)

3. اگر دوباره متولد می شدی دوست داشتی در چه راهی قدم برداری؟(الآن در چه راهی قدم برداشتی؟ یا اگه بخوام یکم آسونش کنم می شه الآن چه کاره ای؟)

4. یک ساعت به تو فرصت می دن تا با هر شخصیتی که دوست داری(مرده یا زنده یا به دنیا نیامده) صحبت کنی! اون کیه و ازش چی می پرسی و بهش چی می گی؟

5. اگه توی همین سنی که هستی می تونستی خودت رو در ده سالگیت ببینی، چی ازش می پرسیدی و بهش چی می گفتی؟

6. اگه توی همین سنی که هستی می تونستی خودت رو در ده سال آینده ببینی ازش چی می پرسیدی و بهش چی می گفتی؟

7. فرض کن از آسمون بارون(قطرات آب) نمی بارید. دوست داشتی به جاش چی می بارید؟

8. می دونی دنیاهای موازی چیه؟ دنیاهای موازی تمام دنیاهای شخص توست که هر کدوم از تقاطع یک تصمیم تو زندگیت از هم جدا می شن و در واقع تمام مسیرهای زندگی تو هستن! دوست داشتی کدوم یکی از دنیاهای موازیت رو می دیدی؟

9. بهترین، بدترین، بزرگترین و کوچکترین صفتی رو که می تونی به خودت نسبت بدی چیه؟(برای هر کدوم فقط یک کلمه)

10. به نظرت هدف بشر از زندگی چیه؟ هدف تو از زندگی چیه؟

11. چقدر خودت رو متفاوت تر از آدم های اطرافت می بینی؟ بهتری یا بدتر؟(اینجا خواهشا تعارف و فروتنی رو بذار کنار و صادقانه جواب بده! اگه فکر میکنی جوابی که می دی با اونی که تو ذهنت اصلا این سوال رو جواب نده)

12. شعارت تو زندگی چیه؟(سعی کن فقط یک جمله باشه) و چقدر سعی کردی بهش عمل کنی؟

13. چند نفر رو تا حالا دیدی که با هدف یا شعار تو یا مشابه هدف و شعار تو، زندگی کنن؟

14. در روز(یا در هفته) چند بار جلوی آینه می ری بدون اینکه به خطوط گذر زمان بر روی صورتت، تعداد موهای سفید سرت، نوع آرایش و شکل موهات و چهره ات توجه کنی؟ بهتر بگم؛ چند بار می ری جلوی آینه تا با خودت رو در رو حرف بزنی و ازش نظر بخوای یا نظراتت رو بهش بگی؟

15. چقدر سعی می کنی از زندگی ای که بهت هدیه شده لذت ببری؟

16. چقدر از خوشبختی و لذتی که از زندگی انتظار داری، فاصله داری؟ دلیل این فاصله چیست؟

نوشته شده در ۱٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

سلام. امروز لا به لای کاغذای قدیمی ام یه شعر پیدا کردم که هانیه برام نوشته بود. شعر مال معین کرمانشاهیه! من خیلی دوسش دارم، شما رو نمی دونم!

عجب صبری خدا دارد،

 اگر من جای او بودم،

 همان یک لحظه ی اول

که ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یک دیگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم، که می دیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان راواژگون و مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم، برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کوآواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،

سراپای وجود بی وفا معشوق راپروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد،

عجب صبری خدا دارد...

نوشته شده در ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

امشب هم دوباره می خوام از اخوان بنویسم!!! تنها شاعریه که به شدت آرومم می کنه؛ ان شاءالله که روحش شاد باشه! کاش می تونستم باهاش حرف بزنم. یه لطفی بکن و اگه دوست داشتی یه فاتحه واسه ی عمو اخوان عزیز بخوون! مرسی... 

سکوت صدای گام هایم را باز پس می دهد.

با شبِ خلوت به خانه می روم.

گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند.

خلوت شب آن ها را دنبال می کند.

و سکوت نجوای گام هاشان را می شویّد.

 من او را به جای همه برمی گزینم

،و او می داند که من راست می گویم.

او هم را به جای من برمی گزیند،

و من می دانم که همه دروغ می گویند.

چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن،سنگدل                                                        

                        [ بر گزیننده ی دروغ ها!

صدای گام های سکوت را می شنوم.

خلوت ها از با همی ِ سگ ها بهترند.

 سکوت گریه کرد دیشب.

سکوت به خانه ام آمد.

سکوت سرزنشم داد.

و سکوت ساکت بود سرانجام! 

          *

چشمانم را اشک پُر کرده است.

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود.

دیگر نمانده بود برایم بهانه ای.

جنبید مشتِ مرگ و در آن خاک سردِ گور،

می خواست پر کند

روح ِ مرا، چو روزن تاریکخانه ای.

اما به سان ِ بازپسین پرسشی که هیچ

دیگر نه پرسشی ست از آن پس، نه پاسخی؛

چشمی که خوش ترین خبر ِ سرنوشت بود،

از آشیان ِ ساده ی روحی فرشته وار،

کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود،

خندید با ملامت، با مهر، با غرور،

با حالتی که خوش تر از آن کس ندیده است؛

کای تخته سنگِ پیر!

آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟

 چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت.

خون در رگم دوید.-امشب صلیب رسم کنید ای ستاره ها!-

برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت. 

گویی شنیدم از نفس ِ گرم این پیام

عطر ِ نوازشی که دل از یاد برده بود.

اما دریغ، کاین دل ِ خوش باورم هنوز

باور نکرده بود؛

کآورده را به همره خود باد برده بود!

گویی خیال بود، شبح بود، سایه بود.

یا آن ستاره بود که یک لحظه زاد و مُرد.

چشمک زد و فسُرد.

لشکر نداشت در پی، تنها طلایه بود.

 ای آخرین دریچه ی زندان ِ عمر ِ من!

ای واپسین خیال ِ شبح وار ِ سایه رنگ!

از پشتِ این حجاب بلورین ِ اشکِ خویش،

با یادِ دلفریبِ تو بدرود می کنم.

روح ِ ترا و هرزه درایان ِ پست را،

با این وداع ِ تلخ ِ ملولانه ی نجیب

خشنود می کنم.

من لولی ملامتی و پیر و مرده دل،

تو کولی ِ جوان و بی آرام و تیزدو،

رنجور می کند نفّس ِ پیر من ترا،

حق داشتی، برو. 

احساس می کنم که ملولی ز صحبتم.

آن پاکی و زلالی ِ لبخند در تو نیست.

و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی،

می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق،

می بینی ام برابر و سّر بّر نمی کنی. 

این رنج کاهّدم که تو نشناختی مرا،

در من ریا نبود، صفا بود هر چه بود،

من روستائیم، نفسم پاک و راستین

باور نمی کنم که تو باور نمی کنی.

 این سرگذشتِ لیلی و مجنون نبود

حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری؛

این صحبتِ دو روح ِ جوانمرد و مرد بود،

یا الفتِ بهشتی ِ کبک و کبوتری. 

اما چه نادرست درآمد حسابِ من!

از ما دو تن یکی نه چنین بود، ای دریغ!

غّمز و فریبکاری این خّلق تنگ چشم

ما را چو دشمنی به کمین بود، ای دریغ!

مسموم کرد روح مرا بی صفاییت

 بدرود، ای رفیق ِ می و یار ِ مستی ام!

من خردی ِ تو دیدم و بخشایمت به مهر،

وّر نیز دیده ای تو، ببخشای پّستی ام.

 من ماندم و ملال و غمم، رفته ای تو شاد،

با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است.

ای چشمه ی جوان! 

گویا دگر فسانه به پایان رسیده است.

نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

امروز تو یه وبلاگ دیگه یه متن خوشگل خوندم دیدم بد نیست بذارمش اینجا تا شماها هم بخونینش!

GOD Knew That Everyone Needs
Companionship And Cheer,
He Knew That People Need Someone
Whose Thoughts Are Always Near.


He Knew They Need Someone Kind
To Lend A Helping Hand.
Someone To Gladly Take The Time
To Care And Understand.


GOD Knew That We All Need Someone
To Share Each Happy Day,
To Be A Source Of Courage
When Troubles Come Our Way.


Someone To Be True To Us,
Whether Near Or Far Apart.
Someone Whose Love We'll Always
Hold And Treasure In Our Hearts.


That's Why God Gave Us Friends

نوشته شده در ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

سلام. خوبی؟ چطورایی؟ امیدوارم همیشه خوب باشی! 

امروز
دایی ام رو عمل کردن. وقتی رفتیم ملاقات دو ساعت بود که از ریکاوری آورده بودنش. جیگرم آتیش گرفت. همه اش من رو نگاه می کرد و می پرسید کامران (داداشم) نیومد؟

منم می گفتم تو راهه! آخه کامران رو خیلی دوست داره. وقتی کامران اومد یه نگاه معصومی بهش کرد و با همون حالت نیمه بیهوشی گفت:اومدی؟ خوبی؟

دیگه من حاله خودم رو نمی فهمیدم. احساس پوچی و ... نمی دونم اصلا احساس خوبی نداشتم. دلم می خواست خودم رو از اون بالا پرت کنم پایین.فکر کنم از وقتی دامپزشک شدم تمام قدرت و نیرویی پزشکی که سالها بود تو خودم پرورش داده بودم تحلیل رفته...

اصلا حالم تعریف نداره! دلم می خواد یکم گریه کنم اما گریه کردن رو هم فراموش کردم انگار! یا شاید هم تاثیرِ ...

بگذریم. چندان مهم نیست.

فردا انتخابات انجمن علمی دانشکده است. برام دعا کنید. خیلی. برای من و... و باقی کسانی که استحقاق انتخاب شدن رو دارن! گرچه خودم نمی دونم استحقاقش رو دارم یا نه اما دلم می خواد با تموم وجود تلاش کنم و فکر می کنم بتونم از پسش بر بیام. برام خیلی دعا کنید.

تا بعد...

نوشته شده در ۱۸ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |

سلام به شما دوستان عزیز خودم.

این وبلاگ دوم منه و توش می خوام از زندگی و درد و دلام تا جایی که میشه چون همش رو که نمی شه گفت! بگم

وبلاگ اولم هم چنان فعال باقی می مونه اما اون تو مثل قدیم فقط دست نوشته هام رو می تونین بخوونین! واسه دوستانی هم که اول به این یکی سر می زنن آدرس اون یکی رو می ذارم!

www.asemoon-e-shab.persianblog.ir

نوشته شده در ۱۸ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط نادیا خاوه نظرات () |